دفتر خاطرات من

جا برای منه گنجشک زیاد است ولی به درختان خیابان تو عادت کردم....

قصد نوشتن نداشتم. مدتیه وبم خلوت شده تک و توکی میان منو میخونن و میرن.

 یاد یکسال نه شاید دوسال پیش بخیر...

 این وبلاگ ها چه بیا و برو و چه سر و صدایی داشتن.همه رفتن سمت اینستا و تلگرام هایی که به جز دروغ و شکست چیزی ندارن.

 خود منم خیلی وقته ننوشتم از اسفند ماه بود. دوست داشتم برای تولدم پستی بذارم ولی اینقدر غم داشتم که شب تولدم رفتم شهدای گمنام و یک ساعتی هق هق زدم ، یه خانمی اومد بهم گفت التماس دعا!!!! نمیدونم من از دور چطوری دیده میشدم که اومد از من خواست براش دعا کنم؟ ولی اگه از درون من خبر داشت ، اگر میدونست دلیل اون هق هق زدن هام چیه، اگه میدونست روزتولدم از تنهاییم پناه آوردم سمت شهدا....

14 روز بعد تولدم، عید نوروز شد. حوصله سفره انداختن نداشتم ولی وقتی دیدم مامان اصرار داره منم شروع کردم به آماده کردن وسایل و چون هول هولکی شده بود یه سین کم آوردیم ، منم توی همون 60 دقیقه باقیمانده روی یه کاغذ مدور شده نوشتم سایه بابا و مامان..... اینطوری سین های سفره هفت سینمان کامل شد...تصمیم گرفتم امسال برخلاف سال گذشته که موقع سال تحویل رو تنها بودم ، امسال رو در کنار خانوادم باشم، شاید شاید بخاطر همون لحظه بود که تا آخر سال تنهایی و جدایی کشیدم و تمام ما های سال 95 رو گریستم و داغووووووووووووووووووون شدم ، نمیدونم به هرحال این فقط ذهنیات من بود ولی هرچی بود امسال رو در کنار خانوادم موندم ، که دیگه روزهای تلخ تنهایی 95 ر وتجربه نکنم.....

 بعد از اون آبجی ها که اومدن اماده شدیم برای رفتن به شهرستان، هممون میدونستیم این شهرستان رفتن با سالهای دیگه فرق داره ولی خب با سلام و صلوات رفتیم. خودمم دلم آروم نداشت ، نمیخواستم بخاطر دیدن بعضی مسائل توی خودم برم و گوشه گیری انتخاب کنم. یکی حرف خوبی زد بهم گفت هرچی دیدی بزن به بیخیالی منم دقیقا همین کار کردم...

 درسته یه وقتایی پرت میشدم به غار تنهاییم و اشکی میشدم ولی بازم دستمو میذاشتم روی زمین و میگفتم منم خدایی دارم و پا میشدم میرفتم توی جمعشون و برای حفظ ظاهر هم شده بود میزدم به در بیخیالی و بگو و بخند و حتی عکس گرفتن های مداوم از دوتاشون......

بعد از تعطیلات، از پنجم روز کاریمون شروع شد و بعد از اونم نهم فروردین دیار کریمان رو به قصد جیرفت و کهنوج ترک کردیم و رفتیم خونه دوستان دامادمون ، با اینکه اصلا نمیشناختیمشون ولی مهمون نوازی رو در حقمون تموم کردن..... داشتن زمزمه برگشتن میکردن که یهوووووووووووووو همه چی تغییر کردی و مسیر بعدی ما شد بندر...وای که من چقدر دوست داشتم دوباره برم بندر و دریا رو ببینم چقدر دلتنگ آرامش دریا بودم چقدر عظمت و وسعت بیکران دریا رو دوست داشتم..........رفتیم و کنار ساحل مستقر شدیم و هممون رفتیم توی دریااااااااااااااا. پدیده جزر و مد اتفاق افتاده بود و دریا از ما خیلی دور شده بود ولی ما هممون از روی ماسه ها و صدف هایی که منتظر برگشتن دریا بودن رد شدیم تا رسیدیم به دریا . با همدم و آقاش رفتیم وسط دریا و عکس هااااااااااااااااااا گرفتیم . اون دوتا ژست میگرفتن و منم در حالات مختلف ازشون عکس میگرفتم........من وسط دریا وایساده بودم و فقط به صدای موج های پی در پی که می اومدن گوش میدادم.اون لحظه آرامش عجیبی داشتم.بعد از دو روزی که اونجا بودیم بعد رفتیم نودژ کهنوج ، عجب جایی داشتن و من همش توی فکر بودم که ما چقدر ناشکریم و چه خونه زندگی داریم و بازم قدر نمیدونیدم . بازم با همون دوستانی که حتی یکبار هم ندیده بودیمشون رفتیم سمت کندر. عجب جایییییییییییی بود درختان نخل سر به فلک کشیده . یه طرف نخلستان بود و یه طرف هم رودخانه عظیم الجثه.......

که اونجا بخاطر جریانی که توی ماشین پیش اومد منو پرت کرد به غار تنهاییم و همین که از ماشین پیاده شدم رفتم سمت رود و تا زانو توی آب بودم ، اینقدر رفتم و رفتم تا رسیدم به یه درخت نخل که کنار رودخونه افتاده بود ، نشستم روی اونو و باز اشکی شدم.............

اون شبم خوش گذشت و برگشتیم نودژ ، روز بعدش به سمت دیار خودمون حرکت کردیم و روز بعدش هم به دلیل خستگی همگی قید سیزده به در رو زدیم و به نظافت و اینا پرداختیم که همون عصر 13 فروزدیم همدم و آقاش بلیط تهران داشتن که از ساعت 12 تا چهار بعد از ظهر اینقدر گریه کردم تا خوابم برد.....

دوباره از 14 برگشتیم به همون روال سابق و کار و تنهایی سابق.......

من نمیخواستم بنویسم ولی با پی ام خواننده جدید وبم(آبان) دوباره حس نوشتن رو در من زنده کرد. ممنونم ازت خواننده جدیدم، بازم پپپپیشم بیاقلب

نوشته شده در ۱۸ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

با اینکه از ازدواج همدم سه ماه میگذره،بالاخره بعد از این مدت و کلنجار رفتن های الکی با خودم،رضایت دادم به بیرون رفتن با همدم و آقاش.اولش میگفتم کاش نیومده بودم و شاید اینا معذب باشن ولی کم کم یخ من و آقای همدم باز شد و کلی باهام شوخی کردن تا بالاخره خندیدم و از اون حالت معذب در اومدم.هر خیابانی میرفتن دقیقا نمیدونستن از کدوم خیابون باید بریم ک من بهشون میگفتم و همین شد سوژه این دو نفر و بگو و بخند ما سه نفر.آقاش شوخی میکرد و میگفت خوب خیابون ها رو یاد داریا،خیابون سعدی و پارک نشاط و پیتزایی پاندا و... همدم هم میگفت راستش بگو دیگه کجا رو یاد داری؟؟؟؟منم فقط میخندیدم.خب چون سه روز به عید هست و خیابون ها وحشتناک ترافیک بود،ما تصمیم گرفتیم یه ساعتی بیرون بچرخیم و قدم بزنیم تا خلوت تر شه،بالاخره ماشین رو پارک کردیم و باهم دوتا مغازه رفتیم که برای روز مادر چیزی بخریم که اون مارکی مدنظرمون بود، پیدا نکردیم و کم کم قدم زدیم تا رسیدیم پارک نشاط که بین پیتزا و اسنک،ما اسنک رو انتخاب کردیم و رفتیم مغازه مخصوص اسنک.که بعد از یه ربعی آماده شد که همدم حوصله سر رفته بود و همش میگفت کی آماده میشه که اقاش میخواست دلداریش بده که گفت دارن برامون سنگ تموم میگذارند که واقعا همینم شد،بالاخره اسنک رو آوردن و واقعا معرکه بود.بعد از خوردن اسنک راه افتادیم سمت ماشین و رفتیم برای خرید هدیه روز مادر.

توی ماشین که میرفتیم دامادمون صدای آهنگ های شاد که پخش میشد و تا ته زیاد کرده بود به حدی که هر ماشینی از کنارمان رد میشدن،نگاهمان میکردن .هم صدای آهنگ بلند بود هم فوق العاده تند میرفت.اینقدر خوب بود،حس خوبی بهم دست داده بود.اصلا آروم شدم و حالم خیلی بهتر شد.کلا من عاشق آهنگ و سرعتم.بخاطر همین سریع آروم شدم.

وقتی پیاده شدیم به همدم گفتم چقدر خوش گذشت و اونم زد زیر خنده و به شوهرش گفت ملیکا عاشق سرعت و آهنگ زیاده.اونم گفت من همش صداش بلند میکردم،میگفتم شاید ملیکا خوشش نیاد.بعد رفتیم برای مادرها هدیه روز مادر خریدیم و دوباره رفتیم سمت ماشین و دوباره سرعت تند و آهنگ بلند...

تا ساعت ده رسیدیم خونه.خیلی بهمون خوش گذشت و حالم بهتر شد.مرسی همدمم که همیشه هوامو داری.مرسی که هستی.مرسی که با وجود بودن اقات بازم منو یادت نمیرفت و هرجا میرفتیم توی خیابون دستم رو میگرفت و نمیذاشت من احساس غریبی کنم.

خدایا شکرت که همدم رو بهم دادی.

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

وااااااااااااااااااااااااااااااای بعد اینهمه مدت اومدم وبم.

 بخاطر دو شیفت کار کردنم دیگه توانی برام نمیموند که بیام اینجا.

 روزهای جمعه هم که فقط به نظافت خودمو . خونه و لباسام میرسیدم.

یه مدت هم که بدجور دلم هوای اینجا کرده بود، کیس عزیز و محترم اصلا لج کرده بود حسابی.

تا بالاخره دادیمش تعمیر و درست شد و الان در خدمت شمام.

 نمیدونم دیگه کسی اینجا رو میخونه یا نه؟

نمیدونم دیگه یادی ازم میکنید یا نه؟

 ولی من حسابی دلتنگ همتون بودم. دوست داشتم بیام و با تک تکتون حرف بزنم.

خداروشکر نهم دی ماه عروسی همدم هم به خوبی برگزار شد و منم تا میتونستم با

وچود بغضی که داشتم ولی حسابی براش ترکوندم. توی عروس کشون بس که داد زدیم

صدای منو و دختر داییم گرفته بود.عاشق عکسهای اون شبمونم. یادش بخیر خیلی

خوش گذشت. دو سه روز بعدش هم همدم و شوهرش رفتن تهران و منو تنها گذاشت.

نمیدونید چه حال و روز بدی داشتم، دی ماه مزخرف ترین ماه سال برام بود. همه چی

بهم شده بود و منو داغون کردن تا حدی که کارم به دکتر قلب و اکو کشید و هنوزم قلبم

یه وقتایی اذیت میکنه و تیر میکشه به طوری که نفسم بالا نمیاد.

از بس حالم بد بود و گریه میکردم همدم دیروز از تهران برگشت و منو با اومدنش سوپرایز

کرد.وقتی شب ساعت هشت از در اومدم داخل و دیدمش و چنان پریدم بغلش که مامان

بابام همینطوری نگامون میکردن....

 اومد و با اومدنش حالمو خوبتر کرد و خداروشکر بهترم.

عزیزانم هرکی هنوزم منو میخونه بیاد پی ام بده یا کسایی که شمارمو دارن بیان تلگرام و باهم حرف بزنیم.

راستی راضیه جونم تبریک میگم.مواظب نی نی خاله باشیا.قلب

خیلی دوستتون دارم. منو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

تا پست بعدی فعلا.قلب

نوشته شده در ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

یادم نیست آخرین دفعه کی اومدم اینجا و نوشتم ولی دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود.

 از همه تون بی خبرم. هنوزم وبم میخونید؟

شماها یادی ازم میکنید؟ دقیقا هفت روز دیگه تا عروسیه همدمه .

این مدت هممون درگیر مراسم عروسیش و کارها و آماده شدنمون بودیم.

 بماند که من تا همین دیروز دو شیفت سرکار بودم و هنوزم هیچی نخریدم و آمادگیشو

ندارم ولی هرچی باشه خواهرمه و باید براش سنگ تموم بذارم ،

انشالله این هفته باقیمانده همه کارهام انجام میدم.

نوشته شده در ۳ دی ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

یه روز زودتر اومدم پیشتون، هرچی سعی کردم به پی ام های پر محبتتون جواب بدم،

نشد.

 نمیدونم چرا قسمت پاسخ به نظرات باز نمیشه و اینقدر منو شرمنده شماها میکنه؟؟؟؟

دلتنگ اینجا و شماها شده بودم زیاد.

 شاید بخاطر حالمه که رو آوردم به شماها.

 دوباره افسردگی اومده سراغم و دارم برمیگردم به اون دوران مسخره.

 به نظرم زندگی خیلی مسخره و تکراری شده.

 امروز با خودم میگفتم چرا من اینقدر کار میکنم؟

 اصلا چه خرجی دارم که از صبح تا شب باید با مردم سر و کله بزنم؟

 چرا من اینطوری شدم؟

چرا منه دختر باید به مرحله ای برسم که فقط برای فرار از اتفاقات این چهار ماه گذشته

دو شیفت برم کار کنم و توی محیط کار هم خیلی چیزا تحمل کنم؟

شاید بخاطر شوهر همدم و ماجراهای خودم باشه...

 شاید بخاطر دلم باشه که چندوقته دارم میزنم توی سرش و میگم بسه هرچی بخاطرت

مصیبت کشیدم ، دیگه نمیخوام یه جریان جدید رو شروع کنم و آخرش ضربه بخورم، یه

بار عشق و عاشقی دیدم دیگه بسمه....

شایدم بخاطر مداوم کار کردنمه که هیچ تفریح دیگه ای ندارم....

نمیدونم دوباره چه کوفتم شده!!!! فقط برام دعا کنید و تنهام نذارید....

 تا جمعه ای دیگر، بدرود

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

بعد یک ماه دوباره اومدم وبم. نمیدونم باید چکار کنم؟

 جواب کامنت هام بدم؟ به دوستان عزیزم سر بزنم؟ یا پست بذارم.

این مدت که نبودم ، همدم هم رفته بود تهران و نبود ، خب حال من دیگه تعریف کردنی

نیست و خیلی بهم سخت گذشت تا این یک ماه گذشت و همدم برگشت پیشم ،

خداروشکر چند روزی خوبم.

توی مدتی که همدم نبود خیلی مریضی کشیدم و شدید سوزش معده و حالت تهوع

داشتم که هر دکتری منو میدید میگفت از استرس و اعصابه!!!! خب اینو خودمم

میدونستم چون داشتم لحظات سختی میگذروندم....

همون روزا بود که رفتم درخواست دادم برای شیفت عصر و اضافه کاری.....

الان حدود یک ماه هست که دو شیفت کار میکنم که از صبح ساعت هشت صبح میرم

خونه تا هشت شب سرکارم که میشه 12 ساعت کار کردن ، فقط و فقط واسه اینکه

کمتر فکر و خیال کنم و کمتر اشک بریزم که اینطوری غصه هام روی معدم سنگینی نکنه

که اینقدر درد بکشم...

 خبر خاص دیگه ای ندارم، فقط دلتنگ همتونم خیلی زیاد.....

انشالله تصمیم دارم ازین به بعد جمعه ها بیام بهتون سر بزنم و جواب کامنت هاتون

میدم. فقط اگه طول کشید ازم دلخور نشید.

پ.ن: مامان عسل ممنونم از کامنت هاتون، همشون خوندم. برام آدرسی بذارید

که جمعه بیام بهتون سر بزنم.

پ.ن2: هرکار کردم نشد جواب کامنت هاتون بدم، دلیلش چیه؟؟؟

نوشته شده در ۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

امروز که رسیدم سرکار منتظر یکی بودم که بیاد ببینمش ولی خب دختره بدقولی کرد و

نیومد خلاصه وقتی مطمین شدم نمیاد شروع کردم کارهای خودمو انجام دادن، هممون دور

هم نشسته بودیم هم کار میکردیم و هم حرف میزدیم که یکی از پسرا که اونجا کار

میکنه و چند ماهی هست عقد کردن، اومد کاراشو انجام بده که سریع وسایلش

برداشت و داشت میرفت که یکی از خانما ازش پرسید چرا دیر اومدی؟

با یه حالت خیلی ناراحتی گفت زندگیم بیمارستانه، و من اومدم اینجا و زود رفت......

همین حرف که زد نمیدونم چطوری بگم، حالم یه طوری شد و رفتم توی فکر ،

از ظهر دارم به این فکر میکنم که چقدر خوب یه دختر بشه زندگی یه پسر،

که وقتی اون دختر مریض میشه شوهرش از ناراحتیش بغض کنه و

توی جمع بگه زندگیم بیمارستانه، توی جمعی که خانمه زنش رو زندگی صدا کنه و

از مریضیش اینقدر ناراحت باشه.

خدا کنه هر وقت قسمت منم شد، بتونم اینقدر برای آقام عالی باشم

که وقتی توی یه جمع خانم قرار داشت سر به زیر باشه و به عشقی که داره افتخار کنه و

بتونه با جرات توی جمع خانمش رو زندگیم صدام کنه......

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

من عاشق دعای عرفه یا مثلا شبای قدر و نماز عید فطر و.... هستم.

اصلا از روز قبل از دعای عرفه که بنر ها رو توی خیابون ها میبینم که نوشته شروع

دعای عرفه ساعت 14 یا 15 دلم پر میزنه برای رفتن....

چند سالی هم این سعادت نصیبم شده و رفتم خیلی دوست داشتم برم مخصوصا

امسال که حالم اینطوری بود و خیلی به این مراسمات نیاز داشتم اصلا منتظر

رسیدن همچین مراسماتی بودم که برمو خودمو خالی کنم.

از دو روز پیش بابام بهم گفته بود که من و مامانت میخواهیم بریم و از اونجا که همدم

خونه مادرشوهرشه و آبجی بزرگه هم میره شهرستان ، پس تو هم همراه ما بیا.

خب من خودم دلم میخواست برم و میرفتم یه جورایی منتظر این حرف بودم که یکی بگه

من میخوام برم دعای عرفه، تو هم همرام بیا :-)

خب قرار شد امروز که رفتم سرکار ، اول صبح از جناب رییس خان یک ساعت مرخصی

بگیرم کلافهوای این مرخصی گرفتن برای من عذاب روحی محسوب میشه.

کلا ازین رییس خان بدم میاد و خیلی تحویلش نمیگیرم دیگه چه برسه به اینکه بخوام

برم منتش هم بکشم که یه ساعت بهم مرخصی بده. خب بالاخره مجبور بودم و

میبایست برم و اون منت قشنگه رو بکشممتفکر 

بالاخره رفتم و بهش گفتم میخوام برم دعای عرفه و یک ساعت میخوام زودتر برم که

دوباره رفت روی اعصاب من که یه جانشین بجای خودت پیدا کن بعد برو!!!!عصبانی

آخه یکی نیست بهش بگه مرتیکه خر این یک ساعت هم جانشین میخواد؟؟؟؟؟

منم محلش ندادم و از اتاقش اومدم بیرون و کلی توی دلم فحشش دادم .

برگشتم توی اتاقمون ، نیم ساعت بعدش خودش اومد توی اتاقم و گفت خواستی زودتر

بری برو!!! بخدا داشتم شاخ در می آوردم که چطور خودش اومد و گفت که بعدش

همکارم گفت اون موقع که من توی اتاقش بودم از اداره زنگ زدن بهش گفتن هرکدوم از

کارمندها خواستن برن دعای عرفه بدون مرخصی گرفتن بهشون اجازه بدید!!!!

گفتم پس اینم دستور اداره ست وگرنه این عوضی اجازه بده، نبود.

 خلاصه منم خوشحال وسایلم جمع کردم و از بچه ها خئداحافظی کردم و اومدم خونه،

مامانم داشت ناهارمو گرم میکرد، از اونجا که شب قبلش بحثمون شده بود و در حالت

قهر به سر میبردم کلی نازمو کشید تا رفتم ناهارم خوردم ، بعدش سریع آماده شدیم

خونه همسایمون با ماشین ایشون رفتیم طرف سرویس ها. ما تا رسیدیم یه سرویس

پر شده بود و داشت میرفت . سریع پیاده شدیم و خودمونو رسوندیم به سرویس اخر و

وقتی پر شد حرکت کرد،توی اوج گرما،وسط راه خراب شد!!!! زنگ زدن یه ماشین دیگه

اومدو مسافرها رو سوارکرد و رسیدیم به تکیه فاطمیه.....

 وسط حیاط خیمه زده بودن و همه جا پرچم های امام حسین و ابوالفضل عباس نصب

کرده بودن، من عاشق این صحنه ام، کلا فضا رو معنوی کرده بود. یه شهید گمنام هم

اورده بودن که بهش خوش آمد گفتن و همه گریه میکردن، خب دل آدم آتیش میگیره

جایی باشی که یه شهید گمنام هم باشه، آخه مگه میشه یه همچین جایی دعایی

مستجاب نشه؟؟؟؟؟؟

مداحش هم حاج آقا نبوی بود، عجب صوت و لحن غم انگیزی داشت..... همش از

شهیدان منا یاد میکرد و میزد زیر گریه، فکر کنم خودشم داغدار بود که توی همون

حالتش به یاد شهیدان منا لبیک گفت و همه تکرار میکردن وای عجب فضایی بود،

همه از سوز دلشون ناله میکردن، میگفت هرچی میخواهید به این شهید گمنام بگید

محاله ازینجا دست خالی برید..... منم برای خیلی ها دعا کردم برای اونایی هم که بعد

از بهم خوردن نامزدیم آتیش زیر خاکسر گذاشتن، مخصووووووووووووووووووووووووووص دعا

کردم!!!! باشد تا روزی که باشم و تاوان پس دادنشون رو ببینم.

خلاصه خیلی عرفه خاصی برام بود، یاد هرچی می افتادم بغضم میشکست و

همراه بقیه هق هق میزدم......

به امید حاجت روا شدن همه........

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

شلووووووووووووووووووووووووووووم من اومدم.

از اونجایی که من میبایست الان باشگاه باشم ولی چون خاله پری تشریف آورده بودن و

منم حالم بددددددددددددددددددددددد بود از باشگاه رفتن منصرف شدم.

خب انشالله این پستم رو درباره امروزم میذارم و یه پست راجع به رزرو آرایشگاه همدم

میخوام بذارم که اون باشه برای جمعه.

خب صبحی که رسیدم سرکارم داشتم ارباب رجوع ها جواب میدادم که کارآموزمون که

اسمش زهراست اومد پیشم و گفتامروز تولدخانم ق .( این خانوم بزرگترین همکارمونه

که ده سال سابقه کاری داره و بخاطر دختر بازیه شوهرش دادخواست طلاق داده و

مدتیه که شوهرش داره اذیتش میکنه که تنها دختر هفت ساله اش را داره ازش میگیره)

خب من گفتم برم بهش تبریک بگم که گفت نه و میخواهیم سوپرایزش کنیم که ما سه

تایی که توی دبیرخانه ایم اینقدر فکر کردیم و نظر دادیم تا قرار به این شد که زهرا بره

کیک رو بخره و بیاره منم بهش گفتم تو برو من میمونم و ارباب رجوع ها رو راه میندازم.

که اون رفت که از شانس بد ما همون موقع برامون بازرس اومد و از اونجایی که توی این

سال ها پیچوندن رو یاد گرفتم، بازرس ها رو پیچوندم و گفتم بچه ها رفتن تا دادسرا و

برمیگردن. خخخخخخخخخخخخخخخ خودم از کار خودم خوشم اومد.

 بعد مدتی بچه ها برگشتن و رییسمون خداحافظی کرد و رفت و ما را با خداحافظی اش

بسی خوشحال نمودن.خخخخخخخخخخخخخخخ

بعد از رفتن جناب رییس خان ما سه تا با همکاری همدیگه ارباب رجوع ها رو راه

انداختیم وقتی خیالمون از همه چی راحت شد، زهرا رفت کیک رو آورد ،

صبا ظرف ها و کیک رو آماده کرد منم کشیک میدادم که کسی نیاد ببینه .

ما که آماده شدیم زهرا رفت خانم ق رو آورد توی اتاق خودمون.

همین که وارد شد گفت خانما امروز چه خبره/ شماها دارید چکار میکنید؟ ما هممون

ساکت بودیم که خودش از همونجا سرک کشید و کیک و وسایل رو دیده بود فقط نگامون

کرد گفت بچه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا اینکار کردید؟ و گریه شد

وای ما سه تا دلمون آتیش گرفته بود و همراهش گریه شدیم گفتیم چون دوستت داریم و

برامون همکار خوبی هستی. نگامون کرد و گفت خیلی شرمندم کردید دوباره گریه شد.

نمیدونم این گریه هاش برای چی بود؟ از خوشحالی؟ از تنهاییش؟ از غصه هاش؟ از

اینکه کسی به فکرش نبوده و ما بودیم؟؟؟؟ نمیدونم واسه چی بود ولی همونجا برای

آرامش دلش دعا کردم. الهی خدا غم از دلش برداره.....

 خلاصه بعد اینکه هممون آروم شدیم رفتیم طرف کیک و بغلش کردیم و کلی تبریک گفتم

بهش و اون یکی همکارمون هم اومد و جشن تولد رو شروع کردیم .

بهش گفتیم قبل از بریدن کیک باید آرزویی کنی، گفت برای خوشبختی شماها دعا

میکنم ، ما گفتیم باید برای خودت آرزو کنی. اونم توی دلش آرزوش رو گفت و

بازم زد زیر گریه، حالا اون گریه ، ما هم گریه....

 اشک هاشو پاک کرد و کیک رو برید وایسادیم کلی عکس گرفتیم و خندیدیم و کیک رو

خوردیم و در رو باز کردیم بازم جواب ارباب رجوع هامون دادیم و خلوت که شد بازم دور

هم جمع شدیم و بچه ها میگفتن کنار پرونده ها وایسید و عکس بگیریم که همیشه

یادمون بیاد برای هر پرونده چقدر خون دل خوردیم تا مختومه شدن، راست میگن واقعا

همینطوره. دوباره کلی عکس انداختیم و همدیگه رو بوسیدیم و خداحافظی کردیم و

برگشتیم خونمون.

 روز کاری امروز منم با یه خاطره خوب از یه تولد ناب و به یاد ماندنی و در کنار پرونده ها

با حداقل امکانات گذشت،

به امید روزی که خدا غم رو از دل همه برداره و همه رو به حاجت دلشون برسه بالاخص

خانم ق.( شما هم برای حل مشکلات این خانوم دعا کنید)

نوشته شده در ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

باز جمعه شد و من اومدم که پست بذارم.

خب از سه شنبه شروع میکنم که از سرکار برگشتم که مامانم اینا یهو گفتن فردا رو

مرخصی بگیر که ما میخواهیم بریم شهرستان!!!!

گفتم چه خبره؟ گفتن: همینطوری واسه گردش میریم.

 خب منم که اصلا آمادگیش نداشتم و از اون طرف هم مرخصی نداشتم تازه کلی کار

عقب افتاده داشتم، حمام و آرایشگاه و لباس شستن اینا همه بود.

با همدم صحبت کردم نظر اونم پرسیدم که اونم گفت من درس دارم و

سه روز از درسم عقب می افتم که نرم به نفعمه.

 شب که میخواستم بخوابم همش میگفتم کاش چیزی میشد ما نمیرفتیم.

چهارشنبه بود که رفتم سرکار، فوق العاده شلوووووووووووووووووووووووووووغ بود ،

از یه طرف هم میبایست برم منت مرتیکه بکشم بهم مرخصی بده. اینقدر بدم میاد برای

چیزی برم جلوی این مرتیکه سرم خم کنم و التماسش کنم)

خلاصه دو دفعه رفتم بهش گفتم و اونم خیلی شیک و مجلسی گفته نه!!!!

خب این تازه اول ماجرا بود زنگ زدم مامانم گفتم بهم مرخصی نداده کلی دعوام کرد که

تو باید بیایی و من نمیتونم تنهات بذارم برم و این یه روز باید بهت مرخصی بده و این

حرفا.....

خب منم مونده بودم بین دو راهی مامان و بابام و جناب رییس خان!!!!

بازم رفتم به جناب گفتم که اگه راهی داره اجازه بدید که بازم گفت شاید بازرس بیا د و

تو باید باشی ، پس حرف رفتن رو نزن!!!!

 خب من دیگه جرات نکردم به مامانمم زنگ بزنم فقط به همدم زنگ زدم و جریان رو گفتم

و اونم گفت الان  بابا میاد دنبالم باهاشون حرف میزنم که راضی شن که دوتاییمون

بمونیم که منم گفتم پس خبرشو بهم بده و قطع کردیم و منم برگشتم سرکارم.

بعد یه ساعتی نمیدونم بینشون چی گذشته بود که همدم اس داد و گفت مامان قبول

کرده ما دوتا نریم. که من بسی خر ذوق شدم .

هم واسه اینکه مرخصی نداشتم و هم اینکه اصلا واسه مسافرت رفتن آمادگی

نداشتم....

خلاصه ساعتای دو برگشتم خونه و کمکم مامان دادم و وسایلشون چیدم توی ماشین .

بماند که مامان چقدر ازم دلخور بود که تو نمیایی و دل من اینجاست و من چطوری بتونم

برم و این حرفا...

خلاصه اونا رفتن و چون مامان خیلی سفارش کرده بود که همدم تنهاست و باشگاه

نری، خلاصه منم باشگاهمو نرفتم.

من و همدم رفتیم خوابیدیم. الحق چه خواب خوابی بود. خونه

ساکتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ، هیچکی هم نبود بیدارمون کنه این شد که تا اذان

خوابیدیم.بعد پا شدیم نمازمون خوندیم و چای و شیرینیاوردیم و دوتاییمون کلی باهم

حرف زدیم. بعد همدم رفت حموم منم کارهای خونه انجام دادم دوباره من رفتم حموم و

وقتی اومدم گرسنه بودیم که با همدم سالاد الویه ای ک درست کرده بودم خوردیم.

همون موقع من بخاطر کالباسی که داشت شدیدا دل درد شدم. این شد که دوباره با

همدم رفتیم بخوابیم که دراز کشیدیم و بازم کلی از هر دری حرف زدیم و درد دل بود،

خنده بود،خاطره بود .

خلاصه بعد کلی حرف زدنمون من خوابیدم و همدم بیدار بود که روز بعدش گفت من تا

سه شب از ترس خواب نمیرفتم!!!!

 صبح روز بعدش کار خدا بود زود بیدار شدم ، آخه هر روز مامانم بیدارم میکرد ولی پنج

شنبه خودم بیدار شدم و سریع آماده شدم و اول بخاطر مشکلی که برام پیش اومده بود

رفتم بانک، بعدشم بدو بدو رفتم سرکارم خداروشکر بازم اولین نفر بودم و کسی نیومده

بود، رفتم یه کم کارهام انجام دادم. بعد ساعت کاری هم با همکارم موندیم و کلی

کارهای عقب مونده ردیف کردیم تا رسیدم خونه ساعت 2 بود.دوباره رسیدم خونه،

همدم هنوز چیزی نخورده بود، باهم غذا خوردیم دوباره من بدو بدو آماده شدم رفتم

ارایشکاه برای ابرو. خانمه دندونش درد میکرد، یکی از ابروهام خراب کردمتفکر

بعد دوباره اومدم خونه، میبایست برم اون موسسه لعنتی برای همون مشکلم که همدم

گفت امروز پنج شنبه ست و شاید نباشه که منم نرفتم. همدم بستنی آورد خوردیم و

بازم دوتاییمون از اتفاقات روزمون تعریف کردیم بعدش هم دوتاییمون رفتیم خوابیدیم که

وسط خوابم داداشم و پسرش اومدن که نشد درست بخوابم .

برعکس روز قبلش خواب خوبی نداشتیم و دوتاییمون پا شدیم ، من اهنگ گداشتم

همدم خوشش اومده بود به طوری که این آهنگ بیست بار پلی شد.

دوباره اون عوضی بهم پبام داد ، جوابش ندادم، زنگ زده بود چون بلاک بود، رد داده شد،

بازم پیامهای تهدید دارش شروع شده ، به همدم نشون دادم، همدم میگفت این چقدر

پر رویهف بجای اینکه ما اونو تهدید کنیم اون تو رو تهدید میکنه؟/؟؟

وای که چقدر من این حرف زدن های با همدم رو دوست دارم چقدر آرومم میکنه، چقدر

خوب درکم میکنه. چقدر راههای خوبی نشونم میده، که آخرش قرار شد اصلا جوابش

ندم که اگه بازم پیداش شد به بابام بگم....(اینم یه معظلی برای زندگیم شده...)

بعد از اون داداشم اومد پایین با همدم حرف میزد که من حالم گرفته شد، دوباره رفتم

توی خودم، یاد اون و خاطراتمون افتادم، تماما جاهایی باهم رفته بودیم، جلوی چشام

اومد، مگه میتونستم خودمو کنترل کنم.... عوضی دوباره با پیام هاش حالمو بد کرد....

یه دفعه همدم اومد داخل کلی باهام حرف زد که غصه نخور، اینم یه مدتیه ، کم کم

فراموشش میکنی، دوباره حالت خوب میشه!!!

خلاصه اینقدر باهم حرف زدیم تا کاملا آرومم کرد. بعدش ساعت دوازده شب رفتیم

شامی که باهم درست کرده بودیم خوردیم و بازم توی رختخواب کلی حرف زدیم و

بعدشم من خوابیدم و همدم رفت با شوهرش حرف بزنه که من خواب رفتم.

جمعه صبح که بیدار شدیم توی رختخواب بودم که هنوز همدم خواب بود، با خودم

میگفتم کاش من هنوز همدم رو داشتم ، کاش هنوزم  مثل قبل مجرد بود، کاش

برمیگشتیم عقب ، کاش نمیبایست ازم دور شه.... دوباره اشکام ریخت.

رفتم صورتمو شستم تا اومدم همدم هم بیدار شد بهش گفتم پاشو من تنهام.

گفت من دیشب از ترس خواب نمیرفتم. خلاصه به زور بیدارش کردم رفتیم توی آشپزخونه

من ظرف ها رو شستم، همدم هم تخم مرغ درست کرد و باهم خوردیم. خیلی چسبید

سر مسیله ای خیلی خندیدیم ، بعدش همدم نشست درسش خوند، منم خونه رو تمیز

کردم.خلاصه خونه رو تمیز کردم خیلی خسته شده بودم. به همدم گفتم من خیلی

خستم گفت بیا مقاومت کنیم و ظهری نخوابیم که شب زود بخوابیم ، منم گفتم باشه.

من خودمو سرگرم کارام کردم. دیدم همدم باز با چایی و شیرینی اومد که بازم بخاطر

موضوع گوشیش که اول سالن بود به من گفت برو گوشیم بیار، گفتم کجاست گفت روی

اون مبل ها... نگاهی بهش کردم که خودش از خنده غش رفت .

بهم میگفت یا برو گوشی منو بیار یا گوشی خودتو بهم بده. منم گوشیم بهش دادم و

گفتم ای معتاد..... کلی باهم خندیدیم .

دوباره نگاش کردم دیدم بالشت اورده گذاشته ، همینطور داشت با من حرف میزد

چشاش می اومد روی هم. بهش گفتم تو که داری خواب میری!!!

  همین که اینو گفتم بلند بلند شروع کرد به خندیدن،( من عاشق بلند خندیدن های

همدم هستم وقتی میخنده ، منم میخندم) گفت چه به موقع گفتی.

گفتم آره پس پاشو و نزن زیر قولت... گفت باشه و دوتاییمون پا شدیم و یه کم خونه تمیز

کردیم تا مامان اینا رسیدن. کلی چیزای محلی برامون آورده بودن من و همدم هم

ریختیم سر پسته و بادوم های تازه و ماست و نون محلی و کلی خوردیم...

 درسته ما نرفتیم و همش توی خونه بودیم ولی خیلی به دوتاییمون خوش گذشت و

تلافی همه حرف نزدن هامون در آوردیم و کلی واسه هم وقت گذاشتیم و هم دردر دل

کردیم، هم حرف زدیم ، هم خندیدیم و هم گریه کردیم .

این دو روز ما هم توی خونه گذشت ولی من که واقعا به این خلوت دونفرمون نیاز داشتم.

خیلی خوب بود.خیلییییییییییی.

اینجا هم نوشتم که برام خاطره بمونه وقتی همدم رفت تهران،

خاطره این دو روز توی این دفتر خاطراتم ثبت شده بمونه.....

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

دیروز ظهر که از سرکار برگشتم خونه، همدم بدو بدو داشت کارهاش انجام میداد.

اومدم اتفاقات اون روز براش تعریف کنم گفت ببخشید من خیلی کار دارم بعدا بگو!!!!!

خشکم زد. انتظار این حرفو ازش نداشتم. به همین زودی منو یادش رفته و اون تحفه رو

به من ترجیح میده.....

رفتم توی اشپزخونه غدا کوفت  کنم، مامانم گفت الان شوهرش میاد دنبالش،

بیا ظرف پذیرای اماده کن...... منم ظرف ها رو آماده کردم و رفتم توی اتاق.

همدم هنوز خیلی کار داشت من رفتم دراز کشیدم که زنگ در خونمون به صدا در اومد .

اون تحفه بود، اومد نشست داخل. همدم گفت میایی کمکم کنی؟ گفتم چکار کنم گفت

گیره مویی ام توی سالنه برو بیار، لباس هام هم شستم، از حیاط جمع کن بیار.

مونده بودم چکار کنم بهش بگم نه یا مثل همیشه دست بذارم روی دلمو برم بیرون از

اون تحفه سلام کنم! یه نگاهی به همدم کردم و با خودم گفتم ایندفعه هم بخاطر تو.

رفتم بیرون یه سلام کردم و کارهای همدم انجام دادم و دوباره گفت نایلون فریزر میخوام.

رفتم براش آوردم. اون آماده شد رفت. منم گوشیم خاموش کردم و خوابیدم.

وقتی بیدار شدم و دیدم همدم نیست غم عالم اومد روی دلم.

به هرچی فکر میکردم اشکام میریخت. صدای اذان بلند شد خیلی دلم شکست

زدم زیر گریه. همش میگفتم خدایا خودت دستمو بگیر و باز اشکام میریخت.

حالم خوب نبود رفتم دراز کشیدم یهو تمام گذشته ام از جلوی چشام رد شد،

از مدرسه و دوستام و دانشگاه گرفته تا شکستی که خوردم و ازدواج بدموقع همدم....

باز اشکام ریخت. حالم خیلی بد بود دلم میخواست منم یکیو داشته باشم.

میخواستم منم همدمی داشته باشم یه همدم با عنوان شریک زندگی....

شب که شد همه خوابیدن.

عجب شبی بود، نه صبح میشد، نه بغض من تمومی داشت.....

نوشته شده در ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

سلام عزیزانم. بعد از 15 روزی باز اومدم بنویسم. با اینکه هنوزم حرفی برای نوشتن

نداشتم بازم به اصرار شما عزیزان تصمیم گرفتم یه پست بذارم و شما رو از نگرانی

دربیارم. خب مدتیه که یه سرگرمی برای خودم ایجاد کردم اونم باشگاه رفتن در عصرهای

روزای زوج ، که خوب از وقتی دارم میرم کمتر توی خونه ام و کمتر فکر و خیال میکنم،

وقتی هم میرسم خونه خسته ام، سریع به از کلی غذا خوردن سریع میخوابم.

نمیدونم چرا اینقدر اشتهام زیاد شده!!!! همه میرن باشگاه وزن کم کنن من برعکسم و

پرخوریم بیشتر شدهمتفکر این از روزهای زوجم ، که تا هفته گذشته حداقل روزهای فرد

وقتم آزاد بود و کارهای عقب افتاده ام انجام میدادم ولی

تازگیا دادگستری لطف کردن عصرهای فرد هم برامون کلاس آموزشی گذاشتن و

با کلاس های مسخره سه ساعتشون وقت منو پر کردن، این شده که مدتیه اینجا نیومده

بودم!!!!

روزهای جمعه هم که خونه ام که اینقدر لباس برای شستن دارم و کارهای تمیز کردن

خونه است که نمیفهمم چطوری جمعه هام  میگذره....

آهان راستی اینو بگم.

یادتونه قبل از اینکه آقای میم اینا بیان خواستگاریم، گفتم یه خواستگار یزدی بوده که

میخواستن بیان خونمون، بعد بخاطر آقای میم گفتیم نه و اونا هم بیخیال شدن.

از اونجایی که آقای یزدی از فامیل های زتداییم میشن ( این زنداییم اصلیتش یزدیه و فوق

العاده زنه خوب و مهربون و فهمیده ایه)

خب احوال منو از زنداییم پرسیده بودن که عقد کرده و اینا؟

زنداییم هم بهشون گفته بود که نامزدیش بهم زده!!!!

اونا هم از خدا خواسته بازم زنداییم رو فرستادن که اجازه بگیرن و بیان برای خواستگاری

که با جواب نه بابام مواجه شده بود که دلیل خواسته بودن و بابام گفته بودن ما دختر راه

دور نمیدیم که بازم زنداییم این حرف بابام رو بهشون رسونده بود و اونا هم بالفورگفته

بودن که پسرمون میاد شهر اونا مغازه میزنه و مغازه اینجا رو میبنده!!!! 

حالا چرا این خانواده اصرار دارن از شهر من دختر بگیرن و چه اصراری دارن بیان

خواستگاری من که اصلا منو ندیدن و نمیشناسن و جای تعجب هم اینجاست که با همه

این چیزا و نشناختن ما سریع قبول کردن که پسره بیاد شهر ما مغازه بزنه و

همینجا کار کنه!!!

به قول همدم میگه قضیه اینقدر بو داره که از راه دور بوش داره میاد!!!!!!

حالا جالبیش اینه که روح من از تمام این قضایا بیخبر بود و این جریانات هم دیشب همدم

بهم گفت .

خانواده من همیشه همینطور بودن و کلا همه چی بین خودشون حل میکردن و

ما دخترا هم بیخبر از تمام این جریانات.....

یاد دوسال پیش افتادم که به یه عروسی دعوت شدیم و داشتیم آماده میشدیم برای

رفتن که مامانم بهم گفت این پسره قبلا خواستگار تو بوده!!!!

باورتون میشه من تعجب بودم...

 اینم جریان من، خدا بقیه راه رو ختم بخیر کنه!!!!!!


پ.ن:

ببخشید دوستام عزیزم کامنت هاتون رو یه وقت مناسب دیگه تایید میکنم و جواب

کامنت های پر مهر تک تکتون رو میدم.

برای این جریان هم دعام کنید که هرچی خیره پیش بیاد.

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

سلام عزیزانم. خوبید؟

 این روزا دلم به نوشتن نمیرفت. حوصله هیچیو نداشتم که بیام و بنویسم ولی وقتی اومدم

کامنت های شما دوستان بامعرفتم از جمله، معصوم، بانوی عاشق، الناز و مهتاب رو دیدم

که احوالم پرسیده بودید، دلم نیومد پستی نذارم.

واقعا از ته دلم میگم که شما دوستان با اینکه فقط مجازی هستید و اصلا ندیدمتون

ولی با تمام وجودم دوستتون دارم و شُدید تنها دلگرمی من به زندگیم،

خوشحالم که هستید و نگرانم میشید و توی این مدت چه با اس و چه با کامنت های

پرمهرتون حالمو خوب میکنید و باعث دلگرمیم میشید.قلب

از حالم اگه بخوام بگم که دارم سعی میکنم با همه چی کنار بیام ولی وقتی شب

میشه عهدمو میشکنم و یه سنگ گلومو میگیره و چشامو خیس میکنه....

چند روز پیش رفتم اداره و درخواست دادم برای شیفت عصر که بمونم و تا شب کار کنم و

کمتر فکر و خیال کنم، ولی وقتی به مامانم گفتم شدیدا مخالفت کرد و گفت نه!!!!!

وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت که دو شیفت کار کنی مریض میشی و بعدش چندین برابر

این پول رو باید خرج بدهست آوردن سلامتیت کنی، خب این شد که درخواستم رو

کنسل کردم!!!!!

خب فعلا همچنان سردرگم هستم و برنامه دیگه ای برای عصرهام ندارم که کمتر فکر و

خیال کنم....

دوستان خوبم برام که دعا میکنید، آره؟ میدونید چقدر این روزهام محتاج دعاهاتون

هستم؟؟؟؟

 

پ.ن: راستی عید فطر عقد همدم بود......چه روزایی گذروندم من.....

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

خیلی از ماها موندیم پای کسی که ذره ای ارزش موندن نداشت و هیچوقت نفهمید

دوست داشتن یعنی چی!!!!

خیلی از ماها ساختیم، با بدی ها و خوبی های یه آدم که به همه چیز فکر میکرد الا به ما،

برای همه وقت داشت الا برای ما!!!!

خیلی از ماها گذشتیم، از بدترین خطای بهترین آدم های زندگیمون،

همون کسایی که توی سخت ترین شرایط با کوچکترین بهونه تنهامون گذاشتن.

 خیلی از ماها بودیم، وفادار به کسی که به همه پایبند بود

الا مایی که واسش میمردیم!!!!

خیلی از ماها شکستیم، بخاطر کسی که هیچوقت نفهمید

تعهد، دوست داشتن و گذشتن یعنی چی....

 خیلی از ماها

 مدت ها پیش

 مُردیم

 تو سکوتی که هیچوقت، هیچ کس ، هیچ جوره، درکش نکرد.....

نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

داغووووووووووووووووونم. امروز قرار بود بله برون ما باشه ولی این حال منه........

 یاد یکی از پست های سما افتادم که نوشته بود قرار بود امشب عروسیم باشه ولی نبود

الان از ته دلم درکش میکنم، چه زجری کشیده تا اون روز ، شب شده......

مثل الان من.......

( سمای عزیزم میدونم اینجا رو نمیخونی، ولی به حق همین روز عید خدا رو قسم میدم

هرجا هستی زندگیت آروم شده باشه و خداوند بهترین ها رو برات قرار داده باشه.

الهی آمین)

 

پ.ن: بعضی از دوستام رمزشون عوض کردن، از وقتی اون حرفو شنیدم که بهم گفت

تو نامزدیت بهم خورده و دیگه مجردی. میترسم از کسی رمز بخوام ....

 میترسم باز یکی داغون شدنم رو یادم بندازه........

نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳٩٥ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

ماه رمضان آخراشه، هیچ سالی حال من این نبود...

هر سال خوشحال بودم داره عید فطر میاد، عید فطر رو دوست داشتم

همیشه حس و حال خاصی بهم میداد

ولی امسال میتونم بگم بدترین ماه رمضان عمرم بود

اولش که اون نامرد حقیقت رو بهم گفت، وسطاش همونی شد توی پست قبلی گفتم.....

آخراشم احتمالا عقد همدم باشه، این مورد رو واقعا نمیدنم و از همه جا بی خبرم،

به من که چیزی نمیگن، فقط پچ پچ میکنن بدم میاد ازین پچ پچ کردناشون!!!!!!!

 

پ.ن: راضیه جان ، دوست همیشگی ام آدرس وبت برام بذار،میخوام بیام وبت چندتا

سوال بپرسم. نمیدونم توی لینک هام کدوم وب هستی.

معصوم عزیزم ممنونم که پیشمی و همیشه آرومم میکنی.

بانوی عاشق ببخشید نگرانت کردم، هروقت رفتی حرم توی زیارتت اسم منو هم ببر.

نوشته شده در ۱۱ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ٧ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

دلم گرفته از همه..........................

 از همه اونایی که بجایی همراهیم کنن و دلداریم بدن، پاشون کشیدن کنار و

بعدش شنیدم که گفتن از آه ما بود که نامزدیش بهم خورد!!!!!

حالا کی و کجا من دل توی تحفه رو شکستم رو خدا میدونه.

 دلم گرفت از همه دوستانی که برخلاف اون دفعه که پشتم بودن و آرومم میکردن،

ایندفعه چیزایی گفتن و غیبشون زد!!!!

 دلم گرفت از اون کسی که توی لینکامه و توی این مدت مثل دوست واقعیم

میدونستنمش، رفت رمزش عوض کرد و وقتی بهش گفتم به منم رمز بده،

گفت من فقط به متاهلین رمز میدم، تو هم که نامزدیت بهم زدی و مجرد شد ی!!!!!

دقت کردید؟/؟

 من مجرد شدم!!!!!

 همتون فهمیدید من تنها شدممممممممممممممممممممممممممم.

آره نامزدیم بهم خورد، تنها شدم،

خودم به اندازه کافی داغوووووووووووووووووووووووووووووووووووونم،

توروخدا شماها دیگه نمک به زخمم نپاشیدگریه

نوشته شده در ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()

همه چی تموم شد.

 دیگه نه عشقی هست و نه آقایی به نام میم.....

 انتخابم درست نبود.

داغونم، حالم خوب نیست.

دیگه نیستم بنویسم.

خدانگهدار همتون.

نوشته شده در ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط ملیکا نظرات ()

بعله حضرت معصومه یهویی منو طلبیدن و انشالله تا یه ساعت دیگه از طرف اداره عازم

قم،حرم شاه عبدالعظیم و مرقد امام هستیم و تا چهار روز اینجا نیستم ولی اونجا

همتون رو دعا میکنم.

 کسایی که التماس دعای ویژه دارن، برام کامنت بذارن که از اونجا نت میگیرم و

اسامیشون رو مینویسم و میبرم حرم و اسم هاشون رو برای حضرت معصومه میخونم.

 من برم که همه صداشون در اومده که بیا اماده شو.

 دوستان عزیز بدرود تا چهار روز دیگه.بای بای

نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا نظرات ()


Design By : Pichak